خاصترین مخاطبِ خاص
همنوا با ابوحمزه
فراز چهارم
و أنَّ الرّاحِلَ إلِیکِ قَرِیبُ المَسافَه
امروز تمام خط خطیهای دفتر دلم را نگاه کردم
چه کودکانه خط میکشیدم و تو چه استادانه به آنها سَرُ و شکل میدادی
چه بیفکر میکشیدم و تو چه زیبا آنها را به هم پیوند میدادی
چرا تو را نمیفهمیدم؟؟؟
چرا؟؟؟!!!!
تو چه خوب مرا میفهمی
همه را دقیق میدانی
حتی بهتر از مادرم
او حال مرا خوب میفهمد
ولی زمانهایی هست که
او هم نمیداند چه شده
زمانهایی که فقط خودت میدانی و خودم
چه خوب است داشتن رازداری مثل تو
عاشقِ عاشقانههای خاص با تو هستم
از همان عاشقانههایی که در خیال هم نمیگنجد
ولی با تو همه چیز ممکن است
با تو تمام ناممکنات ممکن میشود
با تو سفر تا قلب ستارهها
تا دل آسمان
تا…….
تا وصالت
چه زیباست دل کندن از این دنیا
و رسیدن به تو
دنیا نردبانی است برای رسیدن به تو
تو آن بالا منتظری
ولی نمیدانم چرا
دلم را به این نردبان فلزی سخت و سرد خوش کردهام؟؟؟!!!
نمیدانم چرا رهایش نمیکنم؟؟!!!
چرا بالا نمیآیم؟؟!!!
چشمانم پایین را نگاه میکند
از بالا آمدن و ارتفاع گرفتن سخت وحشت دارم
دستانت را گم کردهام
بین زمین و آسمان معلق ماندهام
دنیای مادی و دستان گرم تو
چه فکر مضحکی
اگر بخواهم دستان گرمت را به این نردبان سرد بفروشم
نگاهت را همیشه احساس میکنم
هیچگاه آن را از من مگیر
خاصترین مخاطب خاصم
نظر از: lesane sedq [بازدید کننده]

احسنت ، قلم خوبی دارید.
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
نظر از: روح سرگردان [بازدید کننده]

واقعا؟ حق اگه کوچیک باشه دیگه حق نیست؟ مثل همون دویست هزار تومن؟
و اگه ازش دفاع بشه غیر اخلاقیه؟
خوووووووووب نیمه ی پر لیوان رو که نگاه کنیم، این خیلی خوبه که فقط در مورد چیزهای کوچیک اینطوری فکر و احساس میکنی :))
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
نظر از: حدیثـ [عضو]
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
نظر از: MIMSHIN [عضو]
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
فرم در حال بارگذاری ...