:)مادربزرگ قصه گو
یادش بخیر
هروقت پای داستان های مادربزرگ می نشستم و سوال پیچش می کردم از گذشته برایم می گفت و من هم هربار دوباره همان ها را می پرسیدم
و او هرباربا لبخند نمکینش برایم خاطره تعریف می کرد
از زندگی درآن زمان
از فرزندانش
از کودکیشان
از سادگی زندگی ها
ازاینکه هر روز صبح زود از خانم خانه بیدار میشد و بعد از نماز صبح بساط تنور به راه می کرد
و نان می پخت برای اهل خانه
سماورها آن زمان زغالی بود
چای دم می کرد با طعم زندگی
شیر تازه از گاو می دوشید و می جوشاند برای صبحانه کودکان بازیگوش
سفره پارچه ای سفیدِ گلدار را پهن می کرد
نان های پخته و تنوری داغ را می آورد
چای خوشرنگ و خوش طعم
و لیوان های شیر گرم
همین ها هم می توانست اهل خانه را تا ناهار سیرِ سیر نگه دارد
و صبحاه ای پر از زندگی و هیاهوی کودکان :)
برایم می گفت که بعد از این چگونه باقی شیر میشد ماست و پنیر
و ماست در مشک پوستین میشد دوغ
و از دوغ، کره سفید و خوش طعم می گرفت برای صبحانه و عصرانه خانواده
می گفت که کارها تمام شده نشده، وقت درست کردن ناهار فرا می رسید
غذاهایی چون اشکنه، کوکو، سیب زمینی پخته، عدسی، پلو و…
مادربزرگ از زمین کشاورزی شان می گفت که قسمتی را برنج کاشته بودند برای مصرف خانواده
برنج محلی
و دام هایی که پرورش می دادند از گاو و گوسفند و مرغ
از شیر گاو
از گوشت گوسفند
و از مرغ و تخم مرغ هایش
از زمین گندمشان
از پدربزرگ می گفت و پسرانش که سرِ زمین به پدر کمک می کردند
او می گفت و می گفت و من هم با تمام ذوق سراپا گوش شده بودم
و یادم آمد باغ زردآلوی پدربزرگ را
که تابستان ها تفریح گاه خانواده بود
و فصل برداشت موقع شیطنت های ما برای بالا رفتن از درخت
و زردآلو خوردن
یادم آمد زردآلوهای چیده شده داخل سبدها را
که مقداری شان می آمد خانه
ما هسته هایشان را می گرفتیم دو تا یکی
یکی سهم ظرف دیگر میشد و یکی سهم شکم های شکموی ما
و ظرف های پر از زردآلوی شکافته شده، می رفت بالای پشت بام تا زردآلوها پهن شوند و دوش آفتاب بگیرند، تا بشوند برگه زردآلو (قیصی)
و در فصل سرد بشوند خوراکی دلپذیر شکموهایی چون ما
و طعم دهنده آبگوشت ها
صدای موذن که در مسجد اذان می گوید مرا از خاطراتم بیرون می کشد
حیف
پدربزرگ زمین گیر شده
فرزندانش هم هرکدام به کار دیگری مشغولند
نه دیگر باغ زردآلویی است
نه شالیزار برنجی
نه گاو و گوسفند و مرغ و خروسی
و نه حتی دیگر مادربزرگ شیرین زبان قصه گویی :(
نظر از: مستاجر خدا:) [عضو]

احسنتم
عالی بود
http://blogroga.kowsarblog.ir/
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
نظر از: ستاره مشرقي [عضو]

یاد قدیم قدیم ها بخیر
عجب صفایی داشت
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
نظر از: یادگاری [عضو]

خدا رحمتشون كنه زيبا نوشتين.عمرتون با بركت…راستي قيسي درسته يا قيصي؟….
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
نظر از: خادم المهدی [عضو]

سلام اینقدر قشنگ و گویا نوشتید که لذت بردم
خدا روح همه ی مادربزرگتون را شاد و قرین رحمت کنه
پاسخ از: آرامـــ [عضو]
فرم در حال بارگذاری ...